عفافگرايي سيد محمدباقر ميرداماد و سير در افلاك

سالها پيش، بيرون از شهر قزوين ـ كه در آن روزگار پايتخت ايران زمين بود ـ مدرسهاي وجود داشت كه دانش پژوهان علوم ديني در آنجا تحصيل ميكردند.
عصر پنجشنبهاي بود كه همگي به خانههاي خود رفته بودند و تنها، محمدباقر در مدرسه مانده بود. در صحن حيات، كنار حوض مدرسه ایستاده بود و به آب زلال و پاك آن مينگريست. نسيم روح افزاي بهاري برگهاي درختان زيبا را مينواخت و همراه نغمه بلبلان برجان و دل مينشست. پرتوهاي زرد و نوراني خورشيد از لابهلاي درختان بر روي امواج آب ميغلطيد و در چشمان محمدباقر ميدرخشيد. سر درِ گنبدي شكل حجرهها با رنگ مينا، و نقش و نگارهاي زيبا نيز حال و هواي عارفانهاي را پديد آورده بودند.
او خوشحال بود از اينكه توانسته بود آن روز را روزه بگيرد و از همه بهتر اينكه در اين خلوت و تنهايي ميتواند بهدور از همة چشمها، رابطه اُنسي با خداي خويش برقرار كند.
اندك اندك پرتوهاي زرد خورشيد محو ميشدند و پرندگان در لانههاي خويش ميآرميدند. هوا رو به تاريكي ميرفت و در آن سكوت و تنهايي، فضايي روحاني و معنوي را پديد ميآورد.
اينك وقت نماز شده بود، محمدباقر با زمزمههاي عارفانه، وضويي جانانه گرفت و با بانگي نيكو اذان گفت، سپس به حجره رفت و با حزني دل انگيز و سوز و گداز، نماز مغرب و عشاء را با حضور قلب بپا داشت.
تازه نمازش تمام شده بود كه درب مدرسه كوبيده شد. بيدرنگ برخاست، چراغ را برداشت و بهسوي در شتافت، از پشت در صدا زد: شما كي هستيد؟ چه ميخواهيد؟
ـ خواهش ميكنم در را باز كنيد! خواهش ميكنم! (صداي يك زن!)
محمدباقر شگفت زده در را باز كرد. ناگاه دختر جواني را ديد!
ـ من براي تفريح از شهر خارج شده بودم ليكن به هنگام بازگشت هوا تاريك شد و اكنون نگهبانها درهاي شهر را بسته اند و رفته اند، خواهش ميكنم اجازه بدهيد امشب را در نزد شما بمانم.
ميرداماد لحظهاي به فكر فرو رفت، هنوز به نتيجهاي نرسيده بود كه دختر جوان با التماس گفت: من تا كنون تنها نماندهام و بهويژه ازخلوت شب بسيار وحشت دارم خواهش ميكنم مرا پناه دهيد و گرنه جانوران مرا خواهند دريد و يا راهزنان مرا خواهند دزديد!
محمدباقر كه بر اساس آموزههاي دين، نجات جان انسانها را لازم و واجب ميدانست و نيز جاي مطمئن ديگري براي او سراغ نداشت، ناچار درخواست او را پذيرفت و چون ساير حجرهها قفل بودند با اطميناني كه بهخود داشت او را به حجره خويش راه داد. او بدوناينكه بار ديگر به دختر جوان نگاه كند و با او سخن بگويد به گوشهاي رفت و در زير نور شعله چراغ به مطالعه پرداخت.
دقايقي نگذشته بود كه احساس گرسنگي كرد يادش آمده كه روزه بوده است. تصميم گرفت افطار كند لحظهاي انديشيد و با خودش سنجيد اگر غذايي تهيه كند ناچار است به ميهمان بيگانه نيز تعارف كند و چون شرايط بحراني و استثنايي است ممكن است خداي ناكرده وسوسه شود و به فرض اينكه بتواند خویش را كنترل كند ليكن ممكن است در اين حال و هوا، آن دختر جوان نیز وسوسه گردد. گذشته از اين، خوردن غذا و پُرشدن معده سبب ميشود تا زمينه براي تحريک غریزه فراهمتر شود.
اين فكرها سبب شد تا محمدباقر از خوردن غذا صرفنظر كند. دختر جوان نيز كه از وحشت و تنهايي شب به اين حجره پناه آورده بود اكنون اندكي احساس آرامش ميكرد. او كه حال و هواي اين فضاي معنوي را تا حدودي درك كرده بود به بيرون رفت و از حوض مدرسه وضو گرفت و نماز مغرب و عشاء را خواند و چون از رفتارهاي اين طلبه جوان دريافته بود كه امشب در اين مهماني ناخوانده از شام خبري نيست، دست در كيف خود كرد و اندكي تنقلات و خوردنيها كه باقي مانده بود بيرون آورد و مشغول خوردن شد.
محمدباقر نيز در زير نور چراغ به مطالعه درسهايش ادامه داد ليكن پس از ساعتي كه از مطالعه خسته شده بود و حواسش آن تمركز نخستين را از دست داده بود، شيطان به سراغش آمد و با زينت بخشي و تصويراندازي در ذهن و خيالش، نفس او را وسوسه كرد.
با اينكار، جنگي سخت ميان عقل و شهوت، در درون جانش در گرفت؛ شهوت او را به گناه فرا ميخواند و عقل يادآور ناخشنودي خداوند و رسواييها و عذابهاي پس از گناه ميشد. دقایقي بدين صورت سپري گشت، گويا توان و نيروي شهوت و هوا و هوس، بيشتر بود و عقل در اين كارزار احساس ناتواني ميكرد.
محمد باقر فهميد كه در اين كارزار و ميدان مبارزه، ناتوانتر از آن است كه گمانش را ميكرد چرا كه اگر توانا بود و ايمانش به حد اعلي رسيده بود شيطان هرگز نميتوانست در ذهنش تصوير اندازد و زشتيها را زيبا جلوه دهد و او را به فكر گناه وا دارد.
او كه ميدانست فكر گناه سبب ميشود تا سرانجام گناهي از او سر زند سخت نگران شد. در اين هنگام بود كه ناگاه آيهاي از قرآن در خاطرش مجسم گشت، آيهاي كه ميگويد:
« ... إنَّ النَّفسَ لَأمّارَةٌ بِالسّوءِ إلّا ما رَحِمَ ربّي ...» [1]
بهراستي نفس، بهشدت بهگناه و بدي فرمان ميدهد جز اينكه پروردگارم رحم كند (و مرا ياري نمايد).
سپسآيهاي ديگر بهخاطرش آمد، آيهاي كه يوسف به خدا پناهنده ميشود و درخواست ميكند:
« ... وَ إلّا تَصْرِفْ عَنّي كَيْدَهُنَّ أصْبُ إلَيْهِنَّ و اَكُن مِنَ الجاهِلين » [2] [3]
اگر نيرنگ و ترفند زنان را از من باز نگرداني، شيفته آنان ميشوم و از جاهلان ميگردم.
محمدباقر بيدرنگ در دل به خدا پناه برد و گفت: خدايا ! به ضعف نفسم اعتراف ميكنم گرچه ناخواسته تنها يكبار به او نگاه كردم ليكن تصوير چهرهاش، رنگ لباسهايش و آهنگ صدايش همگي مرا تحريك ميكنند و شيطان آنها را برايم تزيين ميكند و زيبا جلوه ميدهد و مرا نسبت به او متمايل ميكند و از من ميخواهد كه فقط يكبار ديگر به او نگاه كنم و يا سخني با او بگويم. ولي هرگز! خدايا تا كنون نميدانستم كه اين اندازه در برابر خواهشهاي نفس، ضعيف و بيچارهام! گرچه درآغاز بهخود اطمينان داشتم ليكن اكنون به ناتواني نفسم اعتراف ميكنم. پس خداوندا به حق محمد و آل محمد ـ كه درود تو بر آنان باد ـ بر من رحم نما و مرا در اين آزمايش سرافرازم نما و دينم را، يعني همة هستيم را، و اين بزرگترين نعمتت را برايم حفظ نما و مصيبتم را، در از دست دادن دينم قرار مده و مرا از زمين خوردن و رسوا شدن نگاهم دار ... .
محمدباقر در اين راز و نيازها بود كه چشمانش به شعله چراغ خيره شد و از آن بهياد آتش سوزان دوزخ افتاد، دقايقي وسوسهها و تحريكها كمتر شد و شهوت اندكي فرو نشست، ليكن اين وضعيت خيلي دوام نيافت، دوباره وسوسهها شديدتر گشت و شهوت قوّتي ديگر گرفت. او كه هنوز چشمانش به شعله چراغ دوخته و بهياد زبانههاي سوزان دوزخ بود ناگهان انگشتان دستش را بر روي شعله چراغ گرفت تا سوزندگي آتش جهنم را با تمام وجود حس كند.
اينك انگشتان دستش اندكي سوخته بود و او نفس راحتي كشيد. پس از دقايقي كه سوزش انگشتانش كمتر شد دوباره شيطان به او هجوم آورد و غريزهاش را تحريك كرد و ديگر بار چون گذشته، همان درگيري و جنگ آغاز گرديد و بار ديگر انگشتانش را بر روي شعله گرفت و ... .
آن شب محمدباقر چندين بار، همانسان انگشتانش را روی شعله گرفت! دختر جوان هم در گوشهاي از حجره، نشسته بود و در سكوت شب، با بُهت و حيرت، اين صحنههاي اعجاب برانگيز را تماشا ميكرد!
محمدباقر سرانجام به این نتیجه رسید که با سوزاندن انگشتان نیز نمیتواند بر شهوتش چیره گردد و تنها راه، پرهیز از خلوت با نامحرم است و بس. همان دستوری که در آموزههای دینی بر آن تأکید فراوان شده و به تعابیر گوناگون فرمودهاند:
«به هنگام خلوت و تنهایی با نامحرم، سومین نفر شیطان است!»
بنابراین از حجره بیرون زد و به صحن حیات رفت و با اینکه اندکی هوا سرد بود لیکن این وضعیت را تحمل کرد.
اينك وقت نماز شب شده بود و محمدباقر خود را براي نماز آماده نمود و شيطان كه ميدانست نماز آدمي را از فحشا و منكر باز ميدارد، با فرا رسيدن هنگامة نماز، از او نا اميد گشت و سوگمندانه او را رها كرد، و محمدباقر در صحن حیات مدرسه پيروزمندانه به اقامه نماز پرداخت.
ليكن اين نمازش، با همه نمازهايي كه تا كنون خوانده بود بسيار تفاوت داشت. حلاوت و شيريني نماز، سخت او را مجذوب خود كرده بود. گويا برتر از همه لذتهاي دنيا را در هر لحظه به او ميچشاندند و او جامجام آنها را مينوشيد.
اين حالت تا بعد از نماز صبح و روشنايي روز ادامه يافت و محمدباقر نيز روشنايي ويژهاي در قلب و روح خود مييافت.
با طلوع خورشيد كه دروازههاي شهر گشوده گشت، دختر جوان به خانهاش بازگشت و محمدباقر نيز براي اين توفيق و پيروزي، به سجده رفت و از خداي مهربان سپاسگزاري كرد.
او كه به سبب روزهداري و بيداري شب بسيار خسته و گرسنه بود اندكي نان خورد و سپس بياختيار به خواب فرو رفت.
چند ساعتي نگذشته بود كه همهمهها و سروصداهايي او را از خواب بيدار كرد، برخاست، بهسوي پنجره رفت و با ديدن صحنهاي، سخت نگران گشت!
او شاه عباس صفوي را ديد كه همراه آن دختر جوان، با قاضي القضات شهر، و با تعدادي از افسران و سربازان بهسوي مدرسه ميآمدند. با خود گفت: نكند تهمتي به من زده باشند و اكنون ... !
ـ نه اين درست نيست!
ـ هر چه باشد خدا بزرگ است، او مرا تنها نخواهد گذاشت همانگونه كه تُهمت زليخا را از يوسف بازگرداند و ياريش كرد مرا هم ياري خواهد كرد.
طولي نكشيد كه شاه با همراهانش به مدرسه رسيدند، در كوبيده شد. محمدباقر درب را گشود، سربازان و افسران به احترام شاه، كوچه باز كردند.
دختر جوان كه در كنار شاه ايستاده بود، به شاه گفت: خودش ميباشد!
شاه بهسوي محمدباقر آمد، در برابرش ايستاد! و گفت: ديشب تا به صبح نگران دخترم بوديم، همه جا در پي او گشتيم و براي سلامتی او نذر و نيازها كرديم! چندساعت پيش دخترم آمد و تمام ماجرا را برايم بازگو كرد! اينك اگر افتخار بدهيد، ميخواهم او را به همسري شما در آورم!
محمدباقر كه تا اين لحظه نگران بود، به يكباره نفس سرد و راحتي كشيد و در دل خدا را شكر كرد. سپس از روي حُجب و حيا سر به زير انداخت و لحظهاي به فكر فرو رفت. تمام ماجراي ديشب، بهسرعت از ذهنش گذشت، دريافت كه آن وسوسهها و تحريكها، نشانة اين است كه نياز به همسر دارد و اينك خداي مهربان بهپاس آن عفافگرايي و پاكدامني، شاه مملكت را با ميل و رغبت به درِ مدرسة او آورده است. پس اين پيشنهاد، موهبتي است از جانب كردگار.
او كه لبخندي مؤدّبانه بر لبانش نقش بسته بود سرش را بالا گرفت، نگاهي به شاه كرد و بدينترتيب با عزت و سرافرازي و پاكدامني، داماد شاه گشت.
محمدباقر در بسياري از علوم و بهويژه در فلسفه و عرفان و علوم غريبه، به مدارج عالي رسيد، بهگونهاي كه ملاصدراي شيرازي (معروف به صدرالمتألّهين) يكي از شاگردان ممتاز او گرديد.
در كتابهاي معتبر نقل شده كه ميرداماد بارها جسدش را رها كرد و به سير در عالم ملكوت پرداخت و دوباره به بدنش بازگشت.[4](2)
ميرداماد در رساله گرانبهاي «خَلعِيِّه» يكي از مشاهدات خويش را اينگونه بيان ميكند:
من در روزي از اين ماه، كه جمعه شعبان المعظم 1023 هـ . بود، در بعضي از خلوتهايم و در لابهلاي ذكرهايم خداي را با نام «غَني» ميخواندم و«يا غَنِيُّ يا مُغنِي » را تكرار ميكردم در حالي كه ازهمه چيز، جز فرو رفتن در حريم او و محو شدن در شعاع نورش، دل كنده بودم. دراين هنگام، گويا تيري قدسي سمت من شتافت و مرا ازآشيانه پيكر خاكي در ربود. پس تور آهنين حس را بر دَريدم، گرههاي طنابهاي طبيعت را گشودم و با بال خرد در فضاي ملكوت حقيقت به پرواز در آمدم. پس گويا جامه پيكرم را كندم، اقامتگاه خاكيام را ترك كردم، از كالبد برون آمدم، سرزمين زمان را پشت سر نهادم، به جهان دهر فراز آمدم و ناگاه خود را در شهر وجود يافتم؛ شهري با همه ابداعيّات، تكوينيّات، الهيّات، طبيعيّات، قدسيّات، هيولانيّات، دهريّات، زمانيّات، اقوام كفر و ايمان، قبايل جاهليت و اسلام، همه از ميان رفتگان، درگذشتگان و آيندگان در ازلها و ابدها.
سرزميني كه همه ذرات كوچك و بزرگ، پايدار و ناپايدار كنوني و آينده جهان امكان را در خويش گنجانده بود و همه، گروه گروه، چهرههاي ماهياتشان را سمت درگاه بزرگي خداوند گردانده، چشمان حقايق خويش را، از جايي كه نميدانند، بهسوي پروردگار دوخته بودند؛ همگي با زبانهاي تهيدستي ذاتهاي بينوا و فانيشان نداي درماندگي و فرياد ناتواني بر ميآوردند؛ با ذكر «يا غَنِيُّ يا مُغنِي» از جايي كه در نمييافتند، خدا را ميخواندند. من در ميان آن نداهاي عقلي و فريادهاي غيبي ناگهان حواس و توان جنبش از كف دادم؛ نزديك بود از شدت تحير و هراس حتي ذات خود را فراموش كنم، از ديدگان نفس غير ماديام غايب شوم، از زمين بكوچم و عرصه هستي را يكباره ترك گويم كه ناگهان آن خلسه مرا وداع گفت؛ در حالي كه مشتاقش بودم و در اندوه از كف دادنش آه حسرت بر ميآوردم. پس ديگر بار به ديار نيستي و سرزمين باطل و فريب بازگشتم.[5](
[1] - يوسف (12) آيه53.
[2] - همان, آيه33.
[4]- روضات الجنات، ج 2، ص64 ، محمدباقر موسوي خوانساري.
میرداماد اصالتاً استرآبادی است ولی ساکن اصفهان بوده، «داماد» لقب پدر اوست که داماد محقق کرکی بود. میرداماد خود را معلم ثالث بعد از فارابی میدانست و دراین باره عبارت «قال شریکنا فی التعلیم، ابونصر فارابی» را بر زبان میآورد. او فیسلوفی فرزانه و مردی متعبد و پرهیزگار بود. همیشه قرآن میخواند و در ادای نوافل میکوشید و تا آخر عمر بر این روش بود تا اینکه در سال ۱۰۱۴ هجری در نجف اشرف در گذشت و در جوار حضرت علی (ع) دفن شد. او از فلاسفه بزرگ اسلام و از اعاظم شیعه است که علاوه بر تبحر در فلسفه اسلامی، ریاضی و طب، در علوم شرعی نظیر: فقه، اصول، حدیث، رجال و تفسیر نیز مسلط و از مجتهدین عصر خویش بود. وی شعر هم میسرود. آثار او عبارت است از: القبسات، الصراط المستقیم، خلسه الملوک، تقویم الایمان، الرواشح السماویه، اللوامع الربانیه فی رد شبهه النصرانیه، جزوات به فارسی، عیون المسائل، شرح استبصار، جیب زاویه و … شاگردان وی عبارتاند از: صدرالدین شیرازی، عبدالرزاق لاهیجی و ملامحسن فیض کاشانی. (منبع: رجانیوز کد خبر: 214407).
[5]- سايه اشراق، زندگي نامه ميرداماد، ص 91ـ94.
تهیه و تنظیم : کانون فرهنگی تبلیغی امین
حق نشر محفوظ / با ذکر منبع بلامانع