شهید ابراهیم هادی | نگاه به نامحرم

وقتی بچه ها رفتند.آمدم پیش ابراهیم.هنوز متوجه حضور من نشده بود توی حال خودش بود.با تعجب دیدم. هرچند لحظه،سوزنی را به صورتش و به پشت پلک چشمش می زند،یکدفعه با تعجب گفتم:چیکارمیکنی داش ابرام؟تازه متوجه حضور من شده بود.جا خورد و برگشت گفت:هیچی چیزی نشده. اصرار کردم که باید بگی جون من.
مکثی کرد و گفت:سزای کسی که چشمش به نامحرم بیفته همینه. اون موقع نفهمیدم چی می گه.بعدها در تاریخ بزرگان خواندم دیدم آنها برای جلوگیری از آلوده شدن به گناه خودشان را تنبیه می کنند.
از صفات دیگرش این بود که اگر میخواست با زنی نامحرم حتی از بستگان صحبت کند به هیچ وجه سرش را بالا نمی آورد.به قول دوستانش:ابراهیم به زن نامحرم آلرژی داشت!


