cuqeu2lugfj6.jpg (727×214)

به چه دلیل دین مقدس اسلام، اندیشه، خیال، و حتی وسوسه و خطور گناه را نمی‌پسندد و برای برون‌رفت از آن، راهکارهایی را ارائه داده است؟

برای یافتن پاسخ این پرسش لازم است درباره عظمت شخصیت انسان و استعدادهای او اندیشه شود. زیرا تا عظمتِ شخصیت و استعدادهای آدمی دانسته نشود پرهیز از برخی خیال‌ها و خطورها معنا پیدا نمی‌کند. چراکه ساختار وجودی انسان، در جهان‌های تودرتو و بی‌کران، به‌گونه‌ای تنظیم شده و سامان یافته که همان خطورها و خیال‌ها و اندیشه‌ها و کارهای اوست که دنیای جاوید و بی‌پایان او را می‌سازند و سرنوشت نیک و بد او را رقم ‌می‌زنند.

آنگاه که به توفیق الهی، پرده‌ها کنار رود و دریچه‌های معرفت به‌سوی انسان گشوده شود آنجاست که آدمی می‌فهمد لحظه‌های عمرش چه اندازه می‌ارزد و پرداختن به ­غیر از یاد خدا، چقدر خسارت‌‌بار است.

وقتی عظمت شخصیت انسان و استعدادهای الاهی او دانسته شود آن‌وقت پرهیز از یک نگاه حرام، و دور‌‌داشت ذهن از یک خطور و خاطره نافرجام، معنا و مفهوم پیدا می‌کند و تنها، کسانی که در مکتب روان‌شناسی و تربیتی اسلام پرورش یافته‌اند این‌گونه مفاهیم را می‌فهمند.

«اباطلحة انصاری» که مردی بزرگوار و عابد و عارف بود، به‌هنگام نماز، باغ و بوستانش، فکر و خیالش را ربود و او را لحظاتی از یاد خدا محروم نمود، همین‌ سبب شد تا بوستانش را بفروشد و آن‌را در راه خدا صدقه بدهد!1

از اینها که ‌بگذریم، همه ‌پیشرفت‌های ‌علمی‌‌و صنعتی‌، مرهون ‌خطورها، خیال‌ها  و اندیشه‌های متمرکز دانشمندانی‌ است‌که ‌در علوم مختلف به‌کارگرفته ‌‌شده ‌است.

پس کسی که بتواند اندیشه‌ها و خیال‌ها و خطورهای خود را کنترل کند و آنها را در مسیر کشف اسرار و خواص طبیعت به‌کار ‌بگیرد، می‌تواند دانشمند و نابغه شود. و هرکس از عهده کنترل این نیروهای عظیم برنیاید و آنها را به‌دست خواهش‌های نفسانی بسپارد و هر لحظه به یاد خاطره‌ای و لذتی و شهوتی باشد او هیچ‌گونه پیشرفتی نمی‌کند.

به‌راستی اگر ما بخواهیم اساس یک تمدن جدید را پی‌ریزی کنیم به ‌ناچار باید اندیشه‌ها و خیال‌ها و خطورهای خود را در تحت‌ تعلیم و تریبت دینی درآوریم و اندک ‌اندک با جهان‌های ماورای طبیعت آشنا شویم؛ همان جهان‌های لطیف و نیرومندی که بر عالم جسم و ماده سلطنت دارند و آن‌را اداره می‌کنند و می‌گردانند.

به­‌نظر می‌رسد یکی از اهدافِ میانیِ تعلیم ‌و‌ تربیت دینی آن است که با احکام و دستورهایش، اندیشه‌ها و خیال‌ها و خطورهای انسان را سامان دهد و آنها را پاک و لطیف کند و هم‌سنخ با عوالم غیرمادی گرداند تا آدمی بتواند روابط و قوانین جهان‌های ماورای ‌طبیعت را کشف نماید و همانند آصف بن برخیا، در مواردی خاص، برای اهداف عالی، ‌آنها را به استخدام خود درآورد که البته این استخدام و استیلاجویی بر طبیعت، در مسیر شکر از خالق هستی بوده و نشأت گرفته از معرفتِ «هذا مِن فَضلِ رَبّی»[1] است و بی­شک آدمی را از کفر و طغیان و نفسانیت­مداریِ اومانیست­گونه مصون و محفوظ می­دارد.

دکتر الکسیس‌کارل ـ فیزیولوژیست، جراح، زیست شناس، متفکر و نخستین دریافت کنندة جایزه نوبل از امریکا ـ که یکی از نوابغ و اندیشمندان جهان غرب به‌شمار می‌آید، می‌گوید:

اگر ما می‌بینیم که امروز دانشمندان  دنیا در علوم مختلفه بهداشت و سیاسی و ساختمان شهرها و اقتصاد و اجتماع و سایر چیزها، ترقی و پیشرفت نموده‌اند، این ترقیات را دانشمندانی به‌دست آورده‌اند که در مورد انسان، فقط از نظر جسم قضاوت نموده‌اند و اگر روزی برسد که همین پیشرفتها در رشته روحی و اخلاقی به‌دست دانشمندان برسد بدیهی است، موفقیت‌های ما، چه نتایج محیّر‌العقولی را برای ما بوجود خواهد آورد... .[2]

چیزی که مسلم است این است که همان هوش و استعدادی که ما را به دانستن دنیای ماده رهبری نموده و ما اکنون یک ‌شکل و یک ‌روی آن‌را با چشم می‌بینیم، یک‌روز بتواند ما را به اسرار پشت پردة آهنین طبیعت هدایت نماید.[3]

موقع آن رسیده است که برای تجدید حیات خویش دست و پا کرده از عالم ماده خارج شویم و به ‌عوض اینکه هر موضوع را از ظاهرِخارج آن مورد مطالعه قرار دهیم به خود عادت بدهیم که تمام مسائل زندگی و مشکلات را از نظر حقیقت نیز مورد مطالعه قرار دهیم؛ برای رسیدن به این مقصود برنامه منظّم لازم نداریم باید به ‌هر زحمتی که شده ولو به قیمت جان ما تمام شود خود را از دایره عالم ماده خارج نماییم.[4]  

ما باید سدها و موانع محکمی را که بین ما و عالم حقیقت بوجود آمده، از میان برداریم.[5]

آنگاه که فلسفه‌های دکارت و امثال آن­را که ما را از عالم روح و حقیقت خلقت، دور می‌کرد کنار گذاشتیم، فلسفه جدید خود را بنیان نهیم، آن‌وقت روح را از جسم جدا نمی‌دانیم و تصرفات روحی را اهمیت می‌دهیم و بر ما ثابت می‌شود که اگر روح خود را تقویت کنیم بهتر می‌توانیم زندگی را پیش ببریم... .[6]

به‌راستی آیا تاکنون از خود پرسیده‌ایم که «آصف‌بن‌برخیا» ـ وصی حضرت سلیمان† ـ چگونه توانست در کمتر از یک ‌چشم برهم‌زدن، تخت «بلقیس» ـ ملکه سبا ـ را از یمن به فلسطین منتقل کند؟![7]

آیا جز این است که او، آن دانش را در افکار و اندیشه‌ها و توانایی‌های روحی خود داشت و با یک خواستن و اراده‌کردن از عهده این‌کار برآمد و حال اینکه به فرموده قرآن کریم، اندکی از دانش کتاب الهی در نزد او بود.[8]

البته در هر عصر و دورانی از این افراد  وجود‌ داشته‌اند و در عصر ما مرحوم حسنعلی ‌نخودکی اصفهانی، شیخ رجبعلی‌خیاط، سید علی قاضی طباطبایی و… به‌پاره‌ای از این دانش‌ها دست‌یافته‌ بودند و بی‌شک راه دست‌یابی به این علومِ قانونمند برای دیگران نیز ممکن است. و راه آن همان است که اندیشه‌ها و خیال‌ها و خطورهای آدمی در تحت تعلیم و تربیت دینی کنترل شود و سامان یابد.

از آنچه گفته شد نتیجه می‌گیریم که راهکارهای دین، برای برون‌رفت از خیال‌ها و خطورهای بیهوده، بسیار حساب‌شده است و هدفی جز خیررسانی به انسان ندارد و بی‌گمان کسی‌که لحظه‌های گرانبهای عمرش را صرف خاطره‌ها و خیال‌های شهوانی‌کند، از درآغوش‌کشیدن همای سعادت باز می‌ماند و جز زیان و آه و حسرت نصیبش نمی‌شود.      

نخستینِ فِکرَت پَسینِ شمار            تویی، خویشتن را به بازی مدار[9]

 


1- جامع‌السعادات، ج3، ص106، مهدی نراقی، بیروت 1408ه.ق. « أنَّ أبا طلحة الانصاری شَغَلَ قَلبَهُ فی الصلاة طِینٌ مِن الحائطة، فتصدق بالحائطة جبراً لما فاته مِن الحضورِ فی الصلاة»

[1] ـ نمل(27) آیه40 )قَالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یرْتَدَّ إِلَیکَ طَرْفُکَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیبْلُوَنِی أَأَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَمَنْ شَکَرَ فَإِنَّمَا یشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِی کَرِیمٌ( (اما) کسی که دانشی از کتاب (آسمانی) داشت گفت: «پیش از آنکه چشم بر هم زنی، آن را نزد تو خواهم آورد!» و هنگامی که (سلیمان) آن (تخت) را نزد خود ثابت و پابرجا دید گفت: «این از فضل پروردگار من است، تا مرا آزمایش کند که آیا شکر او را بجا می‌آورم یا کفران می‌کنم؟! و هر کس شکر کند، به نفع خود شکر می‌کند؛ و هر کس کفران نماید (بزیان خویش نموده است، که) پروردگار من، غنی و کریم است!» 

[2] - انسان موجود ناشناخته، ص149 « الکسیس کارل» ترجمه: عنایت، تهران: شهریار، چاپ دوم.

[3] - همان ، ص91.

[4] - همان، ص205.

[5] - همان، ص142 

[6] - همان، ص143. لازم به یادآوری است که دکتر آلکسیس کارل این کتاب را با همکاری گروهی از دانشمندان و کارشناسان علوم مختلف در شهر نیویورک نگاشته است. وی در این باره می‌گوید: « این کتاب را ما در بحبوحه سکوت و آرامش ییلاقی ننوشته‌ایم بلکه در بحبوحة هیاهوی پر جمعیت‌ترین شهرهای جهان یعنی نیویورک مسکن گرفتیم و آنچه را با چشم می‌دیدیم و به تجربه می‌‌رساندیم، هنگام شب مانند شاگردی که تکالیف مدرسة خود را رونویسی می‌کند مطالعات وتجربیات خود را به صفحات کاغذ می‌آوردیم. برای نوشتن این کتاب تنها هم نبودیم بلکه عده‌ای از دانشمندان و فلأسفه و روزنامه نویسان و دانشمندان اقتصادی و سیاسی و کارمندان عالی رتبة قضایی با ما در هر مورد، مساعدتهای شایان نموده‌اند.» او سرانجام نتیجه می‌گیرد که: «این تمدن جدید و صنایع و اختراعات روز افزون با طبیعت زندگی و ساختمان بدن ما سازشی ندارد و به همین جهت است که هر روز و هر سال بر تعداد بیماریها و مخاطرات زندگی افزوده می‌شود و ما که خود را به وجود آورنده تمدن جدید می‌شماریم نمی‌توانیم راهی برای اصلاح یا بهبودی آن به دست بیاوریم.» (همان، ص275ـ276).

بنابراین آنان‌ که در نظام اسلامی بی‌مهابا در پی تمدن روح فرسای غرب هستند و جامعه را بدان سو می‌کشانند شایسته است قدری مهار نگه دارند و اندکی تأمل کنند و پیوسته از خود بپرسند که: آیا راه سعادت و بهتر زیستن، دست یافتن ـ به همه چیزِ ـ تمدن غرب است؟!  و آیا راهی جز این، برای رسیدن به سعادت و زندگی بهتر وجود ندارد؟! و...   چه اینکه تمدن غرب خواه ناخواه فرهنگ شیطانی آنان را نیز در پی دارد. زیرا تمدن آنها برخاسته از نگرشی خاص نسبت به خدا و جهان و انسان است؛ به‌گونه‌ای‌که هیچ‌یک از این نگرش‌ها با نگرش اسلام ناب محمدی(ص) هماهنگ نمی‌باشد.

[7] - نمل (27) آیه40: « قالَ الَّذی عِندَهُ عِلمٌ مِن الکِتاب أنا أتیکَ بِه قَبلَ أن یَرتَدَّ إلیکَ طَرفُکَ ... »

[8] - همان.

[9] - حکیم ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه: « اندر آفرینش مردم».

 

تهیه و تنظیم : کانون فرهنگی تبلیغی امین 

حق نشر محفوظ / با ذکر منبع بلامانع