فلسفه و فايدههای حجاب (3) | امنيت فردی و اجتماعی

قرآن كريم به جهت در امان ماندن بانوان، از آزار و اذيت هوسرانان، فرموده است:
« يا ايَّها الْنَبيُّ قُلْ لِاَزْواجِكَ وَ بَناتِكَ وَ نساء الْمؤمنينَ يُدْنينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلابيبِهِنَّ ذلِكَ أدْنيَ أنْ يُعْرَفْنَ فَلا يُؤذَيْنَ…1»
«اي پيامبر به همسرانت و دخترانت و زنان مؤمن بگو: چادرهای خود را، بر خويش فروافكنند اينكار، بهاينكه (به عفت) شناخته شوند و مورد آزار و اذيت واقع نگردند، نزديكتر است.
مقام معظم رهبری در همین راستا میفرماید:
با حجابِ زنِ مسلمان، هم خودِ زنِ مسلمان، امنیت پیدا میکند و هم مردانِ مسلمان امنیت پیدا میکنند. آنجایی که حجاب را از زنان دور میکنند، آنجایی که زن را به عریانی و برهنگی نزدیک میکنند در درجه اول، امنیت را از خودِ زن، و درجه بعد، از مردان و جوانان گرفته خواهد شد. برای اینکه محیط سالم و دارای امنیت باشد، زن بتواند کار خود را در جامعه انجام بدهد، مرد هم بتواند مسئولیتهای خود را انجام بدهد، اسلام حجاب را معین کرده است.[1]
خاطره ای از یک روحانی
«دخترهای دانشگاه باید اسلحه حمل کنند!»
قبل از نقل خاطره باید بگویم که بعضی از کلاسهای دانشگاه ما[در اثر بیتدبیری مسئولین] تا ساعت 10 شب ادامه دارد و این برای بسیاری از دختران مشکلزا شده است! اینک اصل خاطره:
ساعت حدود 5 عصر بود و من مشغول نوشتن یک طرح برای باشگاه پژوهشی در کمیته فرهنگی بودم. کاملاً تمرکز گرفته بودم که ناگهان یک دختر خانمی مانتویی، با ظاهری بسیار نامناسب وارد اتاق من شد و سلام کرد!
جواب سلامش را که دادم بدون مقدمه گفت: «حاج اقا ببخشید میتوانم به شما اعتماد کنم؟ بچه ها میگویند راز کسی را فاش نمی کنید!».
من هم بگونه ای که خیالش را راحت کنم محکم گفتم: «مطمئن باش من در موضع مشورت به هیچکس خیانت نمیکنم».
همین که خیالش راحت شد چند لحظه ای سکوت کرد و بعد با احتیاط گفت: «حاج آقا من یک سؤال شرعی دارم آیا دختران میتوانند برای امنیت خود اسلحه همراه خودشان داشته باشند؟».
شما بودی چی میگفتی؟
من که از تعجب نمیدانستم چه بگویم تمرکز گرفتم و با تامل گفتم: «منظورت را واضحتر بگو»
آن دختر خانم که جرأت حرف زدن پیدا کرد بود گفت: «حاج آقا راستش را بخواهید من هر روز یک سلاح سرد امثال چاقو و ... با خودم دارم ولی میخواهم یک کلت کمری تهیه کنم!»
توی این دانشگاه ما، چیزهایی آدم می بیند که در هیچ جای دنیا نمونه ندارد!
گفتم: «آخه چرا؟»
گفت: «حاج آقا من بعضی وقتها که تا ساعت 9 یا 10 شب کلاس دارم وقتی به منزل بر میگردم نزدیک ساعت 11 شب میشود برای همین وقتی از دانشگاه به طرف خانه میروم در پیاده رو پسرها اذیت میکنند و متلک میگویند. یا وقتی منتظر تاکسی میشوم ماشینهای مدل بالابوق می زنند و اذیت میکنند! حاج آقا به خدا شاید وضع ظاهریم به نظر شما بد باشه ولی من اهل خلاف و رابطه های نامشروع نیستم من فقط دلم میخواهد خوش تیپ باشم!»
من هم بدون مکث گفتم: «خوب از نظر دین هیچ طوری نیست شما اسلحه دفاعی داشته باشید اصلاً همه دختران برای دفاع از خود باید نوعی اسلحه حمل نمایند ولی نه هر سلاحی یک نوع سلاح است که خیلی هم قدرت تخریب و دفاعی بالایی دارد!»
بنده خدا که منتظر موضع مخالف من بود با این حرفهای من داشت شاخ در می آورد! برای همین خیلی زود گفت: «چی؟ چه؟ چه اسلحه ایی مجاز است؟ اسمش چیه؟».
من که دیدم بدجوری عجله داره گفتم: «اگه بگم قول میدی یک هفته استفاده کنی اگه جواب نداد دیگه استفاده نکن».
بنده خدا خیلی هیجان زده شده بود گفت: «قول میدم قول میدم ... قول مردونه!».
گفتم: «اسم آن سلاح بیخطر و بسیار کار آمد چادر است! شما یک هفته استفاده کن ببین اگه کسی مزاحمت شد دیگه هیچ وقت به طرفش نرو!».
با تعجب مثل کسی که ناگهان همه انرژی اش کاهش پیدا کرده باشد گفت: «چادر! اخه چادر ...».
گفتم: «دیگه آخه ندارد یک هفته هم هیچ اتفاقی نمی افتد».
با حالت نیمه ناامید تشکر کرد و رفت.
و من ماندم و فکرِ مشغول، که ای بابا عجب کاری کردم نکند بنده خدا دیگر هیچ وقت سراغ چادر نرود نکند از مشورت کردن با روحانی بیزار شود. وجدانم، من را سرگرم این فکرها کرده بود که یادم افتاد به حرف امام خمینی عزیز(ره) که فرمودند: «ما مأمور به وظیفه هستیم نه مأمور به نتیجه!».
لذا با خدای خودم خیلی خودمانی گفتم: «خدایا من سعی کردم وظیفه ام را انجام دهم انشالله مورد رضایت تو قرار گرفته باشد بقیه اش هم، هر چه تو صلاح بدانی...».
مدت حدود یکی دو ماه از جریان گذشت و من به کلی فراموش کرده بودم تا اینکه روزی یک خانم محجبه به اتاق من آمد سلام کرد گفت: «حاج آقا منرو میشناسی؟».
من هم هرچه فکر کردم به یاد نیاوردم برای همین گفتم: «بخشید شما را نمیشناسم».
گفت: «من همان دختری هستم که اسلحه به من دادی تا همراه خودم حمل کنم حالا هم که میبینید مثل یک بچه خوب، سلاح چادر حمل میکنم هرچند هنوز درست و حسابی چادری نشده ام!».
من هم که حیرت زده شده بودم گفتم: «خوب برایم تعریف کن چه شد که چادری بودن را ادامه دادی؟».
پس از مکثی، شروع به گفتن جریان کرد: «راستش حاج آقا وقتی از اتاق شما رفتم خیلی درباره حرفهای شما با تردید فکر کردم ولی تصمیم گرفتم امتحان کنم. برای همین چند روز، وقت برگشتن از دانشگاه به طوری که همکلاسی ها متوجه نشوند مخفیانه چادر پوشیدم و تجربه کردم که نه پسری به من متلک می گوید نه ماشینِ مزاحم بوق میزند اصلا کسی تصور نمی کند که منِ چادری اهلِ خلاف باشم، راستش را بخواهید بدانید هیچ وقت فکر نمیکردم دخترهای چادری این همه امنیت دارند! و این همه خیالشان از بابت مزاحم های خیابانی راحت است. کم کم جریان چادر پوشیدن من را بچه های کلاس متوجه شدند الان هم مدتها است که دائم با چادر رفت و آمد میکنم و از کسی هم خجالت نمی کشم البته فکر نکنید حالا دیگر بسیجی شده ام. ولی قصد ندارم اسلحه ایی که تازه کشف اش کرده ام را به این راحتی از دست بدهم. بعضی از دخترای کلاس متلک میگویند ولی بیچاره ها خبر ندارند من چه گنجی یافته ام. البته جریان را برای یکی از بچه ها که نقل کردم تمایل پیدا کرده برای فرار از دست مزاحمها چادر بپوشد ولی خودش میگوید خانواده اش اصلا اهل چادر و امثال چادر نیستند ولی فکر کنم تصمیم دارد چادر بخرد».
راستش را بخواهید من دیگر حرفی برای گفتن نداشتم برای همین فقط به حرفهای او توجه میکردم دلم میخواست زودتر از اتاق برود تا اشکهایم سرازیر شوند.
وقتی از اتاق رفت تنها کاری که توانستم انجام بدهم سجده شکر بود.[2]
[1] ـ زن از دیدگاه مقام معظم رهبری، ص64.
[2] . برگرفته از: http://hdavodi.com/ خاطرات باورنکردنی یک حاج آقا. و «رازهای ارتباط با جنس مخالف»، ص156، مسلم داودی نژاد. قم: مهر فاطمه، 1391.
تهیه و تنظیم : کانون فرهنگی تبلیغی امین
حق نشر محفوظ / با ذکر منبع بلامانع